تبليغاتX
۞بنویس از سر خط ۞
به چه می اندیشم؟
به چه مي انديشم من به طلوع آفتابي که زماني غروب مي شود....

 

به چه مي انديشم من به زيبايي گل رز که زماني پزمرده مي شود ....

 

به چه مي انديشم من به خزاني  که زماني بهار مي شود ....

 

به چه مي انديشم من به نم نم قطره هاي باران که زماني بند مي آيند ...

 

به چه مي انديشم من به درختان درهم تنيده اي که زماني ريختن برگ هايش عريانش مي کند ...

 

به چه مي انديشم من به لحظه که دقايقم در آن شکل مي گيرند و زماني خاطراتم مي شوند ...

 

به چه مي انديشم من به حرکت آرام موج دريا که زماني طوفان پر طلاطمش مي کند ...

 

به چه مي انديشم من به سفيدي برفي که زماني خورشيد ذوبش مي کند ...

 

به چه مي انديشم من به ثانيه اي که مي خندم و زماني اشک جايش را مي گيرد ...

 

به چه مي انديشم من به ستاره اي که شب هايي هست و زماني نيست ...

به چه مي انديشم من ...

 

اي افکار واهي از من دور شويد دور شويد و برويد ...

 

خود را به من تحميل نکنيد دوست داريد بدانيد به چه مي انديشم ؟

 

به او به او که لبخندش مرا به اوج روياهايم مي برد ...

 

به او که چمانش برايم آرامش ابديست ...

 

به او لحظه هايم سرشار از او او و اوست ...

 

به او که عشق من در مقابل بزرگيش گم مي شود ...

 

به او که بهترين لحظاتم خاطرات با او بودن است و بس ..

 

به او که آسمان را رها کرد و فرشته ها را تنها گذاشت و آمد روي زمين ...

 

به او که بايد در مقابل پاکيش سجده کرد ...

 

به او که شب ها با آرزوي داشتنش مي خوابم و روزها با روياي وجودش از خواب بيدار

مي شوم  ...

 

به او که اگر لحظه اي اشک چشمانش را تار کند خاکستر مي شم ...

 

به او که ... حال سکوت مي کنم چون رازيست که تنها در قلب خودم است و فقط او

مي داند ..

ای خدااااااااا...

 


+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 28 شهریور1389 و ساعت 16:27 |
کسی رادوست دارم که مهربانی هایش گفتنی نیست
چشمان زیبایش در نقاشی هایم کشیدنی نیست
کسی را دوست دارم که دل دریاییش پراز مرواریدهای زیباست
ساحل وشن وماسه های آرام آن همیشه تنهاست
کسی را دوست دارم که مرا دوست نداشت اما به یادم بود
زیر باران تنهایی چترمهربانش سایبان وپناهم بود
کسی رادوست دارم که ذکر خوبی هایش درکلام همه هست
مگرمیشود دریچه های محبت دل را به روی او بست
کسی را دوست دارم که در قلب من خانه وجایش است
سنگفرش خیابان هم به خود می نازد که زیر پایش است

 


+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 12:36 |
پست دهم
 سکوت عجیبی دارد اینجا

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت

خنده هایت و نوشته هایی که ...

با خود چه کرده ای!؟

با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت

وقتی بلند بلند می خوانمت تنهایی عجیبی است

دیوانه ام می کند

گاهی وقتی می دانم

دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ..............

 

            


+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 2 فروردین1388 و ساعت 21:5 |


+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه 12 آذر1387 و ساعت 11:36 |
پست نهم
سلام

ساعت ۳:۵۵ شب هست. بیخوابی زده به سرم .گفتم بیام یه آپ کنم . دستم زیاد پرنیست ولی خب ...

این عکسو ببینید :

 

بنظرم خیلی به آدم طراوت میده !!

راستی تو این شبا که خواسته هاتون رو از خدا میخواین منم رو دعا کنین

این عکس کمی ناراحت کنندست ولی ....:

بمیرم ... دلم کباب شد وقتی اینو دیدم!

این یکی هم جالبه!!!!:

اگه خوشتون اومده با نظرتون خوشحالم کنید

ممنون

حالا حالا ها :بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

 

 

 


+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 5:27 |
پست هشتم
سلام

این دفعه زود آپ کردم که بعضی دوستان گله مند نشن

ایندفعه شعر نیست یه مطلب هست که از سایت بزرگ ایران پردیس براشتم

 اینم آدرس سایت:http://www.iranpardis.com پیشنهاد میکنم حتما سر بزنید

حالا این داستان زیبا:

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره !!!

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه یه عکسم برا دوستایی که طرفدار عکسن:

لاله

راستی تشکر از همه ی دوستای گلی که لطف میکنن و نظر میدن

منتظر آپ بعدی باشین شاید آپ بعدی جشن باشه جشن تولدم

-----

پاورقی:

۱- ۳۰شهریور تولد مامانیم هست از حالا بهش تبریک میگم

۲-بازم تاکید که به سایت ایران پردیس سر بزنین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرفهای من ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است..

تا آپی دیـــــــــــگر بـــــــــــای

 

 


+ نوشته شده توسط ترنم در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 1:9 |
پست هفتم
سلام

بعد از مدتها دوباره آپ کردم ممنونم از همه ی دوستهایی که برام نظر دادن بازم بایه شعر نو و یه عکس خوشکل مثل همیشه اول یه عکس:

 

کاری را آغاز کرده ام ...

که سالها انجامش را به فراموشی سپرده بودم.

کاری که حاصلش ...

کشف آن است که...

من کیستم؟؟

و در طلب چیستم؟؟؟

می خواهم انتخاب کنم .

و آنگاه که تصمیم خود را نه بر پایه وظیفه

که بر مبنای اختیار بگیرم....

به یقین...

برای خود....

 

برای مردمی که دوستم دارند و......

برای مردمی که به آنها عشق می ورزم...

تصمیمی پر ثمر تر خواهد بود......

-------

پاورقی:

ـ راستی نمیدونم چرا این روزا مد شده همه دو تا وب دارن من که تو همین یکیش هم موندم!!
ـ یه چیز دیگه ۱۸ مهر تولدمه شاید نتونم آپ کنم بیادم باشید!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرفهای من ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است..

بای تا آپ بعد!


+ نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 0:32 |
پست ششم
سلام

پست ششم هم اومد

مثل همیشه اول یه عکس:

حالا هم یه شعر :

 

سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیرد

چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد

هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد

افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد

نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح

که پیر صومعه راه در مغان گیرد

نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک

در او شرار چراغ سحرگهان گیرد

شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی

به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد

به رغم زال سیه شاهباز زرین بال

در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد

به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است

چو لاله کاسه‌ی نسرین و ارغوان گیرد

چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح

که چون به شعشعه‌ی مهر خاوران گیرد

محیط شمس کشد سوی خویش در خوشاب

که تا به قبضه‌ی شمشیر زرفشان گیرد

صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز

گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد

ز اتحاد هیولا و اختلاف صور

خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد

من اندر آن که دم کیست این مبارک دم

که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد

چه حالت است که گل در سحر نماید روی

چه شعله است که در شمع آسمان گیرد

چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره‌شکل

مرا چو نقطه‌ی پرگار در میان گیرد

ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به

که روزگار غیور است و ناگهان گیرد

چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول

بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد

کجاست ساقی مه‌روی که من از سر مهر

چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد

پیامی آورد از یار و در پی‌اش جامی

به شادی رخ آن یار مهربان گیرد

نوای مجلس ما چو برکشد مطرب

گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد

فرشته‌ای به حقیقت سروش عالم غیب

که روضه‌ی کرمش نکته بر جنان گیرد

سکندری که مقیم حریم او چون خضر

ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد


تا آپ بعدی

بــــــــــــــــــــــــــــای


+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 14:21 |
پست پنجم
سلام دوستای گلم

ایندفعه بعد از زندگینامه ی شقایق یه نامه ی خیلی بامزه براتون آوردم اول یه عکس خوشکل :

 

 

حالا این نامه رو بخونید :

 

سلام عشخ من .

لاستشو بخاي من نمي دونم اين عشخ من يعني چي ولي وقتايي که بابايي ميخاد ماماني لو خَل کنه بهش ميگه عشخ من
.

ولي من نمي خوام تو لو خَل کنم . فقط مي خاستم بهت بگم اون علوسکي که يه پا نداله و موهاشم سوخته .. کال من بود
.
باول کن نمي خواستم اونجولي بشه ولي دلم مي خواست بدونم توي دل علوسکت چي داله . اخه اون لوزي يه بع بعي رو مرده کردن و اون آقاهه بده که خيلي چاقالو بود با يه چاقو دل بع بعي رو پاله کلد و يه چيزهاي دلازي لو از تو دلش دل آولد . منم از ماماني پُلسيدم ، گفت تو دل همه از اين طنافاي دلاز داله .. بعدش که پاي علوسکت لو کندم ديدم تو دلش هيچي نيست
.
لاجع به موهاشم فقط يک کلبيت زدم .. همه اش يه دونه ...نميدونم چطولي همه اش گُل گِلِفت و سوخت
.
علان هم تو دلم اندازه انگشتاي دستم و دستاي تو و حسن و لضا غصه دالم که چلا عروسکت رو خلاب کلدم . و تو حالا علوسک ندالي . ولي قول ميدم وقتي بزلگ بشم ، قد عباس آقاي گوشت فلوش ... بلات يک علوسکي بخلم که بخنده و لاه بله
.

علان که اين نامه رو بلات نوشتم حالم خيلي بهتَل شد و حالا که فکلشو مي کنم مي بينم علوسکت خيلي زشت بود و خيلي خوب شد که اونو سوزوندم و لنگش لو کندم . تازه حقت بود چون اون لوزي به من از پفکت ندادي ولي به حسن دادي
.

خيلي خوب کالي کلدم و بزلگ هم که بشم بلات علوسک نمي خلم دختل لوس عرعرو
.
اصلا قهل قهل تا لوز قيامت
.
ـــــــــــ

امیدوارم خوشتون اومده باشه

حرفهای من ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است..

تا آپ بعدی

بــــــــای


+ نوشته شده توسط ترنم در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 12:2 |
پست چهارم
سلام

بعد از مدت ها (۸ روز ) بالاخره آپ کردم  اومدم با یه عکس و یه زندگینامه اول این عکس رو ببینید:

 

 

 

این زندگی نامه ، زندگی نامه ی یک انسان نیست زندگی نامه ی گل شقایق گل همیشه عاشق هست

شاید بعضی اینو خونده باشن ولی اونهایی که نخوندن حتما بخونن آخه خیلی داستانش قشنگه

امیدوارم خوشتون بیاد!:

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

   

منتظر آپ بعدی باشین

تا آپ بعدی بـــــــــــــــــــای


+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 13:45 |