تبليغاتX
۞بنویس از سر خط ۞
پست پنجم
سلام دوستای گلم

ایندفعه بعد از زندگینامه ی شقایق یه نامه ی خیلی بامزه براتون آوردم اول یه عکس خوشکل :

 

 

حالا این نامه رو بخونید :

 

سلام عشخ من .

لاستشو بخاي من نمي دونم اين عشخ من يعني چي ولي وقتايي که بابايي ميخاد ماماني لو خَل کنه بهش ميگه عشخ من
.

ولي من نمي خوام تو لو خَل کنم . فقط مي خاستم بهت بگم اون علوسکي که يه پا نداله و موهاشم سوخته .. کال من بود
.
باول کن نمي خواستم اونجولي بشه ولي دلم مي خواست بدونم توي دل علوسکت چي داله . اخه اون لوزي يه بع بعي رو مرده کردن و اون آقاهه بده که خيلي چاقالو بود با يه چاقو دل بع بعي رو پاله کلد و يه چيزهاي دلازي لو از تو دلش دل آولد . منم از ماماني پُلسيدم ، گفت تو دل همه از اين طنافاي دلاز داله .. بعدش که پاي علوسکت لو کندم ديدم تو دلش هيچي نيست
.
لاجع به موهاشم فقط يک کلبيت زدم .. همه اش يه دونه ...نميدونم چطولي همه اش گُل گِلِفت و سوخت
.
علان هم تو دلم اندازه انگشتاي دستم و دستاي تو و حسن و لضا غصه دالم که چلا عروسکت رو خلاب کلدم . و تو حالا علوسک ندالي . ولي قول ميدم وقتي بزلگ بشم ، قد عباس آقاي گوشت فلوش ... بلات يک علوسکي بخلم که بخنده و لاه بله
.

علان که اين نامه رو بلات نوشتم حالم خيلي بهتَل شد و حالا که فکلشو مي کنم مي بينم علوسکت خيلي زشت بود و خيلي خوب شد که اونو سوزوندم و لنگش لو کندم . تازه حقت بود چون اون لوزي به من از پفکت ندادي ولي به حسن دادي
.

خيلي خوب کالي کلدم و بزلگ هم که بشم بلات علوسک نمي خلم دختل لوس عرعرو
.
اصلا قهل قهل تا لوز قيامت
.
ـــــــــــ

امیدوارم خوشتون اومده باشه

حرفهای من ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است..

تا آپ بعدی

بــــــــای


+ نوشته شده توسط ترنم در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 12:2 |
پست چهارم
سلام

بعد از مدت ها (۸ روز ) بالاخره آپ کردم  اومدم با یه عکس و یه زندگینامه اول این عکس رو ببینید:

 

 

 

این زندگی نامه ، زندگی نامه ی یک انسان نیست زندگی نامه ی گل شقایق گل همیشه عاشق هست

شاید بعضی اینو خونده باشن ولی اونهایی که نخوندن حتما بخونن آخه خیلی داستانش قشنگه

امیدوارم خوشتون بیاد!:

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

   

منتظر آپ بعدی باشین

تا آپ بعدی بـــــــــــــــــــای


+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 13:45 |